صبح باشد، مرافعه کرده باشیم
پریشان بیدار شوم، نباشی
پیغامت را بخوانم:
ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
هزار کوزه زرین به جای آن بدهم
مگیر سخت مرا زانچه رفت در مستی./
گفت: تشنه ام، قم فانذر
سکوت کردم
در خیال
به موهایش دست کشیدم
با لب های بسته خواندم
ثم دنا فتدلی
فکاب قاب قوسین او ادنی
فاوحی الی عبده ما اوحی
ما کذب الفواد ما رای
...
و لا تفتنی بالبطر، و اعزنی و لاتبتلینی بالکبر، و عبدنی لک و لاتفسد عبادتی بالعجب، و اجر للناس علی یدی الخیر، و لاتمحقه بالمن، و هب لی معالی الاخلاق، و اعصمنی من الفخر، الهم صل علی محمد و آله، و لاترفعنی فی الناس درجه الا حططنی عند نفسی مثلها، و لا تحدث لی عزا ظاهرا الا احدثت لی ذله باطنه عند نفسی بقدرها.
*
...
چی باید می گفتم؟ چی میشه در جواب چنین مردی گفت؟ مردی که روبروت می شینه و میگه:« ... »
فقط دیدم که دستهام از حسرت نوازش زلف هات آتش گرفت و سوخت... ذوب شد و قطره قطره فرو ریخت...
درد چیست؟ پیش رنج ِ تو، درد ِ من چیست؟ آخ!
دردت به جانم نازنین...
*
حکایت سوختن و روییدن دوباره ی دست های من به هوس زلف های تو، حکایت سیمرغ است؛ نازنین!
مغبون کسی که نصیب او از دوستی تو گفتارست.
کشف الاسرار
*
و لم اکن بدعائک رب شقیا./
سایه های نقره ای، لابلای موج بر موج بلوطی و قهوه ای.
پیک خبرهای خوب و گشودگی و روزهای وصل...
*
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب...
شوق است در جدایی و جور است در نظر
خیال می کردم که عاشق می شوم و می نویسم، یکسره و بی وقفه؛
می گویم و می گویم و می گویم.
چه می دانستم تو می آیی و همه ام را درمی نوردی؛ - با تو و بی تو - سهل است نفس کشیدن از یادم رفته چه رسد به نوشتن...
نظرات ()